تبلیغات
ســـــروه - مهاجرت ما
 
ســـــروه
حمایت از تمامی اقلیت ها : یهودیان- بهائیان- زرتشتیان شهر بوکان
درباره وبلاگ


سلام! من سروه هستم 33ساله(متاهل) - حدودا از 19سالگیم من به همراه خانوادم به شهر بوکان اومدیم و درهمین شهر ساکن هستیم- شهرآرومی هست و مردم مهربان و آگاهی داره!

این وبلاگ ابتدا برای خودم ساختم ولی باتوجه به وضعیت موجود برای حمایت از اقلیتهای مذهبی فعالیت می کند.

ضمنا سروه اسم مستعارمه و کردی هست خیلی این اسم رو دوست دارم. کردی هم یکمی بلدم نه زیاد ها!!
معمولا در آخر مینویسند : باتشکر (:)

مدیر وبلاگ : سروه کلیمی :
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
شاید هرچی به گذشته برمیگردم و فکر میکنم بیشتر رنجیده میشم و خاطرات تلخ دوباره برام بوی تازگی بخودش میگره ! اما باید نوشت، این وبلاگ رو راه اندازی کردم تا خاطراتتم را در دنیای مجازی حک کنم تا همه هم رزمان من هم از داستان سرگذشت من بی نصیب نشوند.!

من پدرم اصالتا کُرد هست پس من هم یک کُرد و جزئی از کُردها بحساب میام!! نمیدونم باعث خوشحالی یا سرفکندگی هست ؟ هرچند من کُردها رو خیلی دوست دارم! چون واقعا اگراز خصلت مهمان نوازیشان بگذریم؛ دیگر رفتارھا و آداب و رسومشون دلنشین و مانند آهن ربای میمونه که حتما بطرفشان جذب بشی.

قبل از اینکه به بوکان بیام باخانوادم در همدان زندگی میکردم، شهری نسبتا ترک نشین است که نزدیکی سنندج واقع شده. زندگی در اونجای کمی برامون سخت بود چون همیشه تابوی بیش نبودیم و اگر کسی میدانست که ما مسلمان نیستم دیگه واقع به بدترین شیوه تحقیر یا نگاهای سنگینی بهمون می شد و من و خانوادم هم از این موضوع خیلی زجر میکشیدم . بخصوص شیعه هم بودند و این آتشیش رو بیشتر می کرد. گاهی وقتا به این فکر میکنم که تعریف از جهندم چی میتونه باشه؟ یا کجا میتونه باشه؟ آیا واقعا باید حتما مرگ باشه تا ادم هم مزه جهندم و بهشت رو بدونه؟ زندگی برای بعضیا مثل ما در جاهای مختلف ایران از جهندم هم خیلی بدتره و عذاب آورتر.

نمیدونم چرا ولی با اینکه به سنندج نزدیک بودیم ولی پدرم به اصرار خودش خواست حتما باید به بوکان  بریم من هم خبر کجاهست و در کدام قسمت جغرافیای ایران قرار داره بهرحال به بوکان اومدیم و با پول و پسندازی که داشتیم بدون اینکه شرایط خودمون آشکار کنیم .تونستیم خونه ی در جنوب بوکان بخریم(سال99) و باآسودگی بیشتر به زندگی ادامه بدیم.

بوکان یک از شهری های بزرگ هست البته نسبت به تمامی شهرهای همجوارش و بقول خودشون شهر فرهنگ و هنر !! درکل شهر دوستداشتنی هست و من خانوادم تا امروز به مراتب اسوده و راحت تر بودیم . و مشکلی خاصی برام پیش نیومده ! اول فکرمیکردم تنها خانواده فلاکت زده ی که در این شهر زندگی می کنند ماهستیم ولی بعدها فهمیدم در بوکان اقلیتهای ازجمله بهایان و چندنفر از زرتشتی ها هم وجوددارند همچنین از گروهای مختلف سنی هم ساکن هستند.

شاید باخودتون بگید زیاد توضیح نداد و خیلی خلاصه وار از داستان مهاجرت گذشت! چشم در ادامه پست های بعدی خاطراتهای بیشتری خواهم گذاشت.

منتظرت نظرات گرم شما هستم.
فعلا بای

 (سروه :)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 18 آذر 1392
سروه کلیمی ::
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.